نگفتم؟!
زهرانگفتم سارا زنگ زد بهم؟!
من فک کردم دلش برام تنگ شدهه،
از بس ساده ام،
برای اون خانوم مشاور بود برای تبلیغ شرکتشون، وای که چقد ناراحت شدم، انگار دوباره ازم سو استفاده شد، انگار از غم من خواستن سواستفاده کنن، ناراحت شدم به سارا گفتم نمی خوام و خب گفت باشه ولی دوباره بهم زنگ زد، من ساده فک کردم میخواد از خودش برام بگه ولی نگفت، باز حرف شرکت رو پیش کشیدد حرف پول حرف مسائلی ک برا من مهم نیستتت، من اگه معلمم برای پولش نیستتت، برای عشق و علاقه ام به بچه هاست..
لعنتی چقدر همه چیز عوض شده
چقدر غمگینم..
کاش دستی میومد من رو میبرد از اینجا، نه به زمان و بازه خاصی که فقط میخوام کمی از رنج دور بشم...
پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵ ،ساعت 23:52
